آیا دیگر امیدی هست....؟!
خيلي وقت بود كه دنبالت مي گشتم اما هر بار
نوميد تر تو را نمي يافتم
بار اول در كنار دريا مي دويدي....
ورد پاهايت را موجهاي سر خوشي كه خبر از
روياهاي دا من نداشتند
با شن ريزهاي اعماق دريا مي پوشاندند
بار دوم در كويري به دنبالت بودم....
ورد پاهايت را بادي ميانه برهم زن وپرهياهوپر از خاك كرد
بار سوم زمستان بود....
مي پنداشتم كه برف رد پاي تو را به من آشكار خواهد كرد
اما دانه هاي برف
با نازو عشوه براي سرشكستگي من هم كه شده
اعماق رد پايت را مي پوشاندند
آيا ديگر اميدي هست......؟!
|+|
نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت
12:39
