خاطره!
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچهء همسايه
سيب را دزديدم!!!
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و هنوزم كه هنوز است
سالها رفتن گام تو در گوش من
آرام آرام ميدهد آزارم
و هنوز غرق اين پندارم
كه چرا باغچهء خانهء ما سيب نداشت....؟!
چرااااااا...؟!
|+|
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت
15:57
